![]() |
![]() |
|
| حقیقت زندگی عشق است |
|
زبان عاطفي در شعر در اصل كلمه عاطفه معنايي شبيه عطوفت و مهرباني دارد و مردم به محبت و مهرباني عاطفه مي گويند . در شعر و ادبيات منظور تمامي احساساتي است كه يك شعر مي تواند آن را انتقال دهد . اين حس گاهي ميتواند مهرباني باشد و گاهي خشم . يك شعر ميتواند حس ترس را منتقل كند ، حس اميد را بيافريند و يا حس حماسي در يك خواننده ايجاد كند . فرقي نميكند كه اين حس از چه نوعي باشد . در هر صورت به تبلور تمامي اين حسها ي مختلف در شعر عاطفه گفته مي شود . علت نامگذاري عاطفه براي همه اين احساسات اين بوده است كه تا به حال شاعران از حس عاطفي در شعر هايشان بيش از ديگر احساسات بشري استفاده كرده اند . از اين رو در اصطلاح ، به تمامي اين حسها عاطفه گفته مي شود . ما انسانها از اين كه احساساتمان را براي ديگران بيان كنيم و ديگران نيز متقابلا ما را درك كنند لذت مي بريم و معتقديم كسي كه در ارتباتش با ديگران موفق است مي تواند خودش را به راحتي به ديگران منتقل كرده و احساس ديگران را به زيبايي و كمال درك كند . انسان نسبت به باقي حيوانات از عواطف بيشتري بر خوردار است و به همان ميزان كه حيوانات در حواس ظاهري از انسان قوي ترند ، انسان نيز در درك احساسات و عواطف از حيوانات قوي تر است تا جايي كه اگر انساني از عاطفه بي بهره باشد ، رفتار اورا دور از انسانيت مي دانند . حال براي روشن تر شدن تاثير عاطفه به اين مثال توجه كنيد : ميگويند يك روز فرد خوش ذوقي گداي نابينايي را در خيابان ديد كه نوشته ايي بر گردن خويش آويخته بود مضمون نوشته اين بود : ( من نابينا هستم . به من كمك كنيد ) فرد خوش ذوق به گدا نزديك شد و گفت : اوضاع چطور است ؟ گدا پاسخ داد : وضع خوبي ندارم . مردم اصلا به من كمك نميكنند . فرد خوش ذوق نوشته را از گردن مرد نابينا بيرون آورد و به جاي جمله قبلي نوشت : رهگذر آشنا ، بهار در راه است ، اما چشماني در اينجاست كه بهار را نخواهد ديد . ايا از بهاري كه مي بيني چيزي به اين چشمها خواهي بخشيد ؟ مي گويند مرد خوش ذوق چند روز بعد از آنجا مي گذشت ، دوباره به سراغ گدا رفت و پرسيد : حالا حال و روزت چه طور است ؟ گدا پاسخ داد : خيلي وضعم بهتر شد . مردم با خواندن اين جمله خيلي به من كمك مي كنند . مي بينيد عاطفي بيان كردن يك مظمون ، چقدربه تاثيرگذار تر شدن آن كمك كرده است . در ادامه قسمت دوم ( انواع عاطفه ) رادر پست بعدي خواهيم داشت . |
|
+ نوشته شده در
سوم مرداد 1387ساعت 23 توسط سعید رحیم زاده |
|
|
دل من ! سلام دل من تو نبايد هيچ وقت غمگين باشي ، و نه دلگير ، من هرگزمحكومت نميكنم ، نه از تو انتقاد هم نميكنم و از آنچه ميگويي ، خجالت نميكشم . مي دانم كه تو مثل فرزند محبوب خدا هستي و او در پرتو شكوه و محبت خود ، ترا حفظ ميكند . دل من ! من به تو ايمان دارم . من طرفدار تو هستم و هميشه در دعا هاي خود خواهان رحمت الهي به تو مي باشم و هميشه از خدا ميخواهم كه تو از كمك و حمايتي كه لازم داري ، بر خوردار باشي . دل من ! من ايمان دارم و معتقدم كه تو عشق و مجبت خودت را نثار هركس كه به آن نياز دارد ، يا سزاوار آ نست ميكني . از تو تقاضا يي ميكنم : به من اعتماد كن ! بدان كه من دوستت دارم و سعي ميكنم به تو تمام آزادي مورد نيازت را بدهم تا تپش شادمانه تو در سينه من همچنان ادامه يابد . دل من ! هر كاري از دستم بر آيد انجام ميدهم تا تو هرگز از وجود من كه دور تا دور تو احاطه كرده است ، ناراحت نباشي . |
|
+ نوشته شده در
بیست و نهم تیر 1387ساعت 23 توسط سعید رحیم زاده |
|
|
سقراط شايد چندين بار و چندين بار هم خواندن دفاعيات سقراط حكيم ، كه آخرين كلامهاي اين فيلسوف تاريخ بشري است و اصالت زندگي و مرگ را تبيين كرده است ، تشنگي مرا نسبت به اين مرد بزرگ سيراب ننمايد . ما انسانها تنها نام اشخاص را چون همه به بزرگي ميخوانندش بزرگ مي خوانيم و كمتر سعي كرديم كه واقعيت مردان و زنان بزرگ را از كلام و انديشه هايشان كسب نماييم . من ، خلاصه بسيار اندكي از متن دفاعيه سقراط حكيم را در اين پست آورده ام كه از ترجمه آلماني به زبان تركي و سپس زبان فارسي برگردانده شده است . تنها از خواننده ميخواهم در اصل مطلب و نوع كلام و انديشه هاي اين مرد بزرگ تامل كنند و با دقت حتي اگر شده با چند بار مرور و انديشه در كلامها ، واقعيت هاي دروني سخنان سقراط را كه سخن با انسان راستين است دقت كنند اين تنها خواهش من است و اميد دارم حتي اگر يك نفرهم شده به سخنان سقراط گوش فرادهد . . . ..... سبب هلاك من همانا بغض و كينه ابناي زمان است كه بسا مردمان نيك را فداي هواي نفس مغرضين كرده و بسياري ديگر را هم فدا خواهد كرد، زيرا اميد واري نيست كه من آخرين مظلوم جنايت اشقيا شوم . شايد كسي بگويد اي سقراط ، ايا خجل نيستي كه در دنيا چنان زندگي كردي كه جان خود را به خطر انداختي ؟ در جواب به معترض خواهم گفت اشتباه در اين است كه انديشه مرگ و زندگي در نظر تو اهميت دارد ولي چنين نيست ، تنها چيزي كه شخص با قدر بايد نگران آن باشد ، اين است كه آنچه مي كند ، خطا يا صواب است ، جوانمردي است يا نا جوانمردي ، ، ....اي آتنيان! كسي كه از مرگ مي انديشد ، بيدانشي است كه خود را دانشمند ميپندارد يعني چنين مي انگارد كه آنچه بر همه كس مجهول است ، او ميداند ، چه هيچكس مرگ را نميداند چيست ، و از كجا كه براي انسان بهترين نعمتها نباشد ، و حال آنكه اگر كسي از مرگ بترسد از آن است كه آنرا بدترين بليه ميداند ، و البته هركس مدعي دانستن چيزي باشد كه آنرا نداند ، جهل مركب است ، و اين سخن ننگين و زشت است . اي آتنيان ! گناه من آن است كه از آسايش گذشته و از پس مال و منافع شخصي و مشاغل دولتي و مناسب نظامي ، كه ساير مردم با كمال شوق و ولع دنبال مي كنند ، نرفته ام ، و هر گز داخل هيچيك از دسايس و دسته بنديها و كنكاشها ، كه در اين شهر رايج است ، نشده ام و خود را هميشه اعلي و اشرف از آن دانسته ام كه به اين وسايل و رذيله متوسل شوم . و ميدانيد كه هيچوقت نخواسته ام متصدي امري شوم كه در ضمن آن نتوانم به خودم و شما خيري برسانم . . . اي آتنيان ! در حقيقت به واسطه بي صبري ، بار ملامتي بر دوش گرفتيد ، و موقع به دست عيب جويان داديد تا از جهت مرگ سقراط دانشمند به دولت شما سرزنش نمايند ، زيرا هر چند من دانشمند نيستم آنها علي رغم شما مرا دانشمند خواهند خواند ، و ليكن اگر انكي صبر كرده بوديد ، من كه پيرم و پا بر لب گور دارم ، موقع مرگم بالطبيعه مي رسيد و مقصود شما حاصل مي گرديد . آي آتنيان ، نقص كار من اين بود كه وقاحت نكردم و نتوانستم راج گويي كنم و آنچه را كه شما طالب شنيدن آن هستيد بگويم و براي خاطر شما ندبه و زاري و گريه و استغاثه كنم ، و همان رذالتهايي كه هر روز از متهممين مشاهده ميكنيد و من لايق خود نميدانم ظاهر نمايم . اما من ، براي احتراز از مخاطره ، شايسته ندانستم به اين مرتبه از ننگ و عار تنزل كنم . و اكنون كه حكم داده اييد نيز پشيمان نيستم . . . . اين است آنچه به محكوم كنندگان خود ميخواهم بگويم . . . آنچه بر سر من مي آيد خير است و مردم اشتباه ميكنند كه مرگ را مصيبت ميپندارند . و اگر آنچه من امروز كردم ، درست نمي بود البته خداوند مرا از آن منع مي نمود ، در واقع خير بودن مرگ و بجا بودن اميد واري ما ، با اندك تامل ظاهر مي گردد . چه ، امر از دو حالت خارج نيست ، يا مرگ فناي مطلق و زوال كلي مدرك و شعر است ، يا چنانكه مي گويند ، انتقال نفس است ، از مقامي به مقام ديگر . هر گاه شق اول راست باشد ، خوابي است آسوده كه هيچ رويايي آنرا پريشان نميسازد و عجب نعمتي است چه اگر شبي را به كمال آرامي وبدون تزلزل و اظطراب بگذرانيد ، يقين دارم كه هركس باشد حتي شخص شاهنشاه ( مقصود شاه ايران است ) اذهان خواهد كرد كه آن ايام و ليالي بسيار معدود بوده است ، پس اگر مرگ چنين خوابي باشد ، بدون شبهه من آنرا خيري بزرگ ميدانم ، زيرا كه مرور زمان تماما به منزله شبي طولاني است . اما اگر مرگ ، انتقال است از مكاني به مكان ديگر ، و اين كلام حقيقت دارد كه آنجا ميعاد گاه مردم است ، چه نعمت از اين برتر تصور ميتوان كرد ، زيرا مثلا در دنيا شخصي گرفتار كساني است كه مدعي قضا ميباشند ، ولي در آخرت با قضات حقيقي ، كه در آنجا مشغول اجراي عدالتند ، محشور خواهد بود . . . . اگر اين مطلب راست است ، من هزار مرتبه به مردن راضي هستم . . . پس اي قضات من ، از مرگ من اميد وار باشيد و يقين كنيد كه انسان خوب نه در زندگي بد مي كند و نه بعد از آن ، اينك بدانيد خير من در اين است كه ديگر زنده نمانم و از همه انديشه هاي دنيا فارغ شوم . بنا بر اين ، نسبت به كساني كه بر من دعوي كردند و عداوت نمودند بغض و عداوت ندارم . . . به نظر من زندگي بدون آزمايش و پژوهش ارزش ندارد ، اينك من از مردم مي پرسم ، ايا خجالت نميكشيد كه دنبال پول و مال مي رويد ولي به حقيقت و خرد نمي انديشيد و در راه تكامل روح و وروان خود تلاشي نميكنيد ، من حتي اگر قرار باشد روزي هزار بار هم بميرم ، در رفتار و روش خود تغيري نخواهم داد و اگر فرصتي براي زندگي باشد جز به راه حقيقت و تكامل انديشه و افكار و روح وروانم ديگر هيچ نخواهم كرد ، من آموخته ام هيچ چيز نميتواند به مردي كه در راه راستي و نيكي پاي ميگذارد صدمه ايي بزند پس بدانيد نه مرگ ميتواند مرا از زندگي دور سازد و نه شما !! من با انديشه و تفكراتي كه خداوند به انسان بخشيده است زندگي خواهم كرد و هميشه جز اين نخواهد بود . . . |
|
+ نوشته شده در
بیست و پنجم تیر 1387ساعت 0 توسط سعید رحیم زاده |
|
|
از هفته آینده مجموعه جدیدی از نامه ها حکایت ها و مطالبی فلکلوریک از فرهنگهای عامه فارسی و ترکی و آلمانی در این وبلاگ آورده خواهد شد که در۱۵ قسمت تهیه شده و به ترتیب در پستهای جدید مطالعه خواهید کرد . |
|
+ نوشته شده در
بیست و یکم خرداد 1387ساعت 0 توسط سعید رحیم زاده |
|
|
آخرين قسمت از مجموعه انديشه برتر «هدایت شایسته خود آرامشی ابدی و جاودانی است» به غیر از خودتان چیزی آرامش شما را تضمین و تثبیت نمی نماید. ظفر و پیروزی حاصل از اعمالتان نیز به اندازه هیچ چیز موجبات امیدواری شما را فراهم نمی سازد. پس به خود و اعمالتان امیدوار باشید که آرامش در خودتان است. «رالف والدو امرسون» زمانیکه به ماهیت زندگی خویش می اندیشیم، چیزی که چشمان ما را خیره میسازد، همان پدیدۀ آرامش و سکون است. همه ما بنوبه خود در صدد یافتن موجبات آرامش خویش هستیم. تلاش و تکاپوی بی وقفه ما صرفا برای تضمین و بقای آرامش است. آرامشی که روح و جسم ما را در هدایت تکوینی یاری می رساند. آرامشی که عقول و متانت و درایت را بسی کارسازتر از هر زمان به مرحلۀ ظهور میرساند. افرادی هستند که گاهی زندگی را عرصه تاخت و تاز شکست و پیروزیها تصور کرده و زندگی را بسی دشمن دیرین خویش می شمارند. اگر کلام خود را آغاز نمایند به زمین و زمان نفرین می فرستند. غافل از آنکه از خویشتن بی بهره اند و از نعمت بی شائبه ای که ایزد متعال برایشان به ارمغان آورده، بی نصیب شده اند. اگر علت نفرین اینان را جویا شویم، باز می بینیم که آنها نیز از نداشتن آرامش می نالند، پس همگان چه آنانیکه شادمانند و چه کسانیکه نالانند، همگی در پس آرامش هستند. اما آرامش چگونه و چسان پدید می آید؟ چگونه ممکن است که آرامش را بر خود مستولی گردانیم؟ اضطراب و نگرانی، تشویش و شک و تردید هر کدام به نوعی آرامش را چون موریانه ای می خورند و به جایش هیجان، ناراحتی دغدغه خاطر را فراهم می آورند. هر کسی باید بداند که بدون آرامش خود نمی تواند دیگر را به آرامش سوق دهد. بنابراین در جهان بینی بی دلیل نگفته اند که خودشناسی اساس هر چیزی است. انسان باید خود را بشناسد، به ماهیت خویش پی ببرد و خود را بسازد تا بتواند سایرین را با معیارها و اسلوب و شیوۀ معتدل در ساختار عظیم اجتماعی، ادبی، فرهنگی، سیاسی و بطور اعم وجودی جای دهد. * عناد و لجاجت سمّ مهلک ذهن و اندیشه است: تنها ضد و آنتی پدیده اندیشه و فکر «لجاجت و عناد» است. انسانها در طول تاریخ با هزاران نوع برخورد و تضاد فکری و عقیدتی روبرو شده اند. بسیاری از جنگ و غارتها و خونریزیها از همین رو موجب گردیده اند. تفاوت بینشها، تغییر نگرشها، برخورد دیدگاههای انسان توانسته است در طول تاریخ، شیوه اخلاق را نیز تحت تاثیر قرار دهد. برداشتهای جامع از زندگی نوعی نتیجه و ماحصل اندیشه ها و خردهاست و این برداشتها چیزی نیست جز همان بینشها و نگرشها. زمانیکه بینش آدمی تحت تاثیر القائات دیگران قرار گیرد و یا عواطف و احساسات نقطه کوری را در بینش پدید آورد و انسان را از برداشت دقیق باز دارد در آن زمان نگرش نیز به گونه ای دیگر و متضاد با حقیقت خواهد بود. بنابراین عناد و لجاجت تنها دشمن و ضد حقیقت و ماهیت اندیشه و فکر است. اگر فکر و خرد آدمی به درستی کار کند، ارزشها به واقع مسجل گردد، سره از ناسره متمایز شود آن زمان هیچ برخوردی پدید نمی آید و آرامش و سکون و صلح بر جهان حاکم میگردد. * هم عقیده شدن با حیات: سه نکته اساسی زندگی انسان همانا «صبر و بردباری- استفاده از عقل و اندیشه و نیروی فعال و خلاقه» است. انسان با توسل به این سه نکته میتواند بنیان زندگی ایده آل را پایه ریزی نماید. صبر و متانت در برابر ناملایمات و تعبیر و تفسیر آن با عقل و اندیشه و کسب توان و نیروی جدید برای خلق دنیایی شیرین و جذاب که بسی از دنیای رو به افول و شکست گذشته مهمتر باشد، می تواند انسان را از هر پرتگاهی به نقطه امن و از هر ناملایماتی به سکون و از هر عجله و اضطراب و نگرانی به آرامش سوق دهد و به تبع آن رفتارهای شایسته را جایگزین عملکردهای ناشایست و اخلاق نیکو را جانشین صفات رذایل سازد. حضرت عیسی (ع) می فرماید: «خداوند از آن من نیست، از آن همه شماست و هر جا که بخواهید پیش شماست.» و به راستی حضور خدا سکون ابدی را شامل حال انسانها می نماید. توجه به مبدا آفرینش و هم عقیده شدن با حیات باعث میشود که انسان نیروی خلاق خود را کسب نماید. با هر شکست به ظاهر ناگواری نیروی جدید کسب کرده و بر کژیها بتازد و بر آن چیره گردد. خلاقیت در عمل و حتی اراده خود نشات گرفته از هم عقیده شدن با طبیعت و حیات است. آدمی اگر هر آنچه که با آن مواجه میگردد، ناامید نگشته و جسارت خویش را از دست ندهد، چه بسا با نیروی بس شگرف و تواناتر از قبل خلاقیت خود را به ثبوت برساند. * با بدیها از روی عناد برنیائید: انسان موجودی ناشناخته است. شگفتی و مجهول بودن وی در روح و اندیشه است اگر قرار بر این باشد که پاسخ هر بدی را با بدی داد و جواب هر بمبی را با بمبی پاسخ گفت و واکنشی مقابل انجام داد، آن زمان پهنداشت عالم صحنه قیام و ستیز انسانها خواهد شد. از اینرو اندیشه و خرد و عقل بهترین سلاح است که انسان بتواند از آن بهره گیرد و بدون اینکه کنشی میان خود و همنوعانش پدید آید، راه صلح و سعادت را پیش گیرد. خداوند در خلقت چیزی را ناشایست و یا بد نیافریده است. هر آنچه که به ظاهر زشت و ناپسند و بد به نظر میرسد در حقیقت نمادی از اعمال خود ماست. سعی کنید با جائیکه در آن زندگی می کنید سازگاری داشته باشید. شاید به تصور چنین بیاید که محل سکونت ما جایی مناسب برای زیستن نیست، ولی حداقل می توانیم بدون لجاجت از آن بهره گیریم. شاید عده ای باور دارند که مهاجرت تنها شیوه دوری گزیدن از محیط ناسازگار است. ولی آیا باز نیازی در این است که انسان بتواند در محیطی نوین خویشتن را سازگار نماید؟ پس چه شایسته خواهد بود انسان به جای ترک جایگاهی و مهاجرت به جایی دیگر که سازگاری جدیدی را می طلبد از همان دم با محیط اصلی خویش سازگار باشد و بتواند نقص و ایراد آن را برطرف سازد و با عقل و درایت خویش چهره ای ارزنده از آن بسازد. * خود هدایتی: به نهایت دارای آرامش روحی هستم. به نیروی نیک و بعد نیکخواهی وجودم اعتماد دارم. در مشکلات نیرویی موثر نمی بینم: در انسانهای موثر نیز قدرتی نمی بینم و تنها قدرت نیکی را باور دارم. در حال حاضر هیچ نیرویی منبعث از نیروهای طبیعت و انسانی نمی تواند مرا بازیچه خود سازد و من زندگی زیبایی را با هم رای شدن با آنها دوام خواهد داد. هیچ چیزی نمی تواند در برابر من قرار گیرد، هیچ چیز مانع راحتی و آرامش من نمیشود. نیرویی در خاطرات گذشته نمی بینم که بتواند مرا ناراحت کند. اکنون با اندیشه های نوین آینده ام را تضمین می نمایم. امروزه زنده هستم، به آینده امیدوار می باشم، و از گذشته هیچ احساس ندامت و پشیمانی نمی کنم. تمام زندگیم به خاطر نیکی من دست در دست هم داده و من قدرت آن را باور دارم. آرام هستم و آرامش خویش را باور دارم. آرامش بقای من است . |
|
+ نوشته شده در
سی ام فروردین 1387ساعت 18 توسط سعید رحیم زاده |
|
|
«تدبیری شایسته برای کسانیکه جسارت ندارند.» در میان آرامش دستانم را به هم میمالم و منتظر میمانم، به توفان، رعد و برق و دریا اهمیتی نمی دهم، دیگر به زمانه و تقدیرم عصیان نمی ورزم، چرا که هر آنچه متعلق به من است، خواهد رسید و عایدم خواهد شد. «جان بوراوس» درک معنای «عدم جسارت» خود جسارت می خواهد که بتوان آنرا فهمید. باید فرقی میان ناامیدی و از دست دادن جسارت قائل شد. زمانیکه انسان با ناامیدی مواجه میگردد قدرت جسارت را از دست نمیدهد و مجبور نیست که جسارت خویش را از خود سلب نماید. زمانیکه انسان انتظاراتی را دارد و به امید به تحقق پیوستن آنها دست به تلاش و تکاپو میزند و در زمان مساعد تمام نقشه ها و طرحها و انتظاراتش را نقش بر آب مشاهده میکند، آن وقت رو به ناامیدی میگذارد. بنابراین انسان میتواند برای امیدوار شدن کاری دیگر را شروع نماید و یا امیدش را به طرح نو و ابتکاری جدید ببندد. هر زمان دعای نیک، نیکی را می آورد و «آنهائیکه نیکی را دوست میدارند، نیکیها دست در دست هم، سعادت را نصیب آنها میگردانند.» * شکست لحظه ای خود مسبّب نعمتی دیگر می گردد: گاهی خودمان نیز در طول ایام زندگی متوجه می گردیم که به چیزی یا جایی بیشتر از هر چیز دیگر اهمیت میدهیم. «هر چیزی فصلی و هر هدفی زمانی را می طلبد ... چرا که زائیدن، مردن، کاشتن، درو کردن هر کدام زمان و فصول مناسب خود را می طلبد ...» زندگی دوره ای تکمیل یافته است. دنیا محدود نیست که ما بتوانیم بر آن خط مشی تعیین نمائیم. دنیا پهنداشت آزمایشات و تجربیات است و هر تجربه ای مختص به خود هدفی دارد و معنایی در آن نهفته است. هر عملی و فعل و انفعالاتی در کنار وجود یا موتی دارای معانی خاصی است و ما که بخشی اندک از این پهندشت هستیم، چسان می توانیم انتظارات بیش از حد خود داشته باشیم. باید به راهمان ادامه دهیم، بی آنکه ناامید گردیم. با جهاز عقل و خرد و با نیروی فکر و اندیشه در کنار رحمت خداوندی همه چیز برایمان مقدور است. * خود هدایتی: مقولۀ از دست دادن جسارت را رد می کنم. در برابر هر رویدادی و واقعه ای با کمال متانت و آگاهی سینه سپر میسازم و میدانم هیچ کاری بدون بهره نیست. من برای گزینشهای درست هدایت میشوم و راهم را درست طی میکنم. نیروی بدون نقص درونی ام، می گوید که چه باید بکنم و چگونه باید باشم. نیروی بدون نقص درونی ام معنای «غیرممکن» را نمیداند و هیچ چیزی مشکلی نیست که بتواند در برابرش سر تعظیم فرود آورد. هر کاری را که انجام میدهم امیدوار به نیروی درونی ام هستم و با اعتماد به قابلیت آن زندگیم را شیرینتر از گذشته می بینم. |
|
+ نوشته شده در
دوازدهم فروردین 1387ساعت 23 توسط سعید رحیم زاده |
|
|
«چهار تدبیر برای اندیشه بهتر» زمانیکه آبها می کاهند و چهرۀ روح را که محصور کرده بودند، به کنار میروند، تنها یک اندیشه و فکر می ماند. در ساحل آرام و ساکت که اندیشۀ والا خزیده است، بدان که نخواهد مرد و جاویدان است. آنکه می ماند قدرت عقل است و اندیشه های والا. «ویلیام وردزورث» 1- تامل کن- ببین- گوش فرا ده: کسی که می خواهد صاحب اندیشه ای ارزنده و والا گردد حقایق را چون مکتوبی در دیدگانش تثبیت می نماید. حتی اگر نیاز باشد علاوه از ثبت و ضبط بر جریدۀ اندیشه و مغز، آن را بر روی کاغذی سفید می نویسد. بزرگترین و عمده ترین دشمن بی خردی همانا بی دقتی است. 2- دوران یادگیری، به پیوند افکار بستگی دارد: بهترین روش حفظ کردن و سرلوحه قرار دادن فکری این است که افکار مختلف در قیاس با دیگری قرار داده و آنهائیکه با هم تداخل و تشابه دارند پیوند زده شود. تمام متخصصان علم اندیشه از این سیستم بهره می جویند. 3- اگر مایل هستید که اندیشه اتان برایتان مفید واقع گردد به آن اعتماد داشته باشید. اندیشه ای والا و بهتر به اعتماد ادراک نیاز دارد. توصیه میگردد که به اندیشه اتان مطمئن گردید، هر اندازه که به آن اعتماد داشته باشید به آن مقیاس پاسخگوی شما خواهد بود. چنانکه قانون کلی این است: هر آنچه که در مورد خود بیندیشید و به آن اعتماد داشته باشید، مطلقا به آن خواهید رسید. 4- خودهدایتی، علمی بسیار شایسته است که نتایج مطلوبی دارد. اندیشه هایتان بسی ارزنده تر از اعمال اکتسابی شمایند، اندیشه های والای دیگران را متحد با اندیشه خود سازید. * وجود سن هیچ تاثیری در اندیشه ندارد: اندیشه چیزی نیست که به سن و یا گذشت زمان بستگی داشته باشد. هر کسی در هر مقطعی از سن خود می تواند اندیشه ای والا را احراز نماید. اندیشه چون سفینۀ سیالی نیست که نتواند با پایان سوخت خود به مقصد نرسد و یا از فعالیت بیفتد و تحت تاثیر میادین مغناطیسی زمان و مکان قرار گیرد. اندیشه هر اندازه که به کار برده شود، هر قدر از او فعالیت و ابتکار انتظار رفته باشد، به آن میزان و چه بسا افزونتر از آن کارائی و قابلیت خویش را مشخص خواهد ساخت. نه سالگی یا نود سالگی هیچ اهمیتی در اندیشیدن ندارد. * ذهنتان را آزاد بگذارید، مطمئنا اندیشه خود خواهد آمد: «بیندیشید و بیندیشید، فایده ای ندارد، آن زمان که به آن چیزی نیندیشید، اندیشه خود خواهد اندیشید و افکارتان منور خواهد شد.» * آنچه مهم است نیروی به خاطر سپردن است: برای تداعی خاطرات گذشته و بیرون کشیدن جزئیات آن از گوشه و کنار ذهن و ادراک خویش نیاز به اندیشه دارید. هیچوقت نگوئید که نمی توانم به یاد بیآورم، هر زمان هر چه را که بخواهید می توانید بیاد بیاورید. دانش آموزان جوان و یا دانشجویانی که در هنگام تحصیل از کمی حافظه و یا به خاطر سپردن موارد رنج می برند و خویشتن را بسی رنجورتر و وامانده تر احساس می نمایند، سخت در اشتباه هستند. چه بسا از اینان پرسیده شود که بهترین فیلم دوران کودکیشان را که از تلویزیون تماشا کرده اند بیان دارند، و سریعا و بدون تامل آن را به دقت بازگو نمایند. حال چه چیزی باعث می گردد که آنها از بیان فیلم دوران کودکی سختی نکشند ولی از حفظ کردن و بیان پاسخ سئوالی عاجز بمانند؟ برای رسیدن به اندیشه والا نباید به هیچ چیزی بی توجه بود. هر چیزی که در ما موثر افتد در ادراک ما ثبت میشود. اگر دقت داشته باشیم و به ادراک خویش فرمان مستقیمی بدهیم، هر آنچه را که بخواهیم می توانیم در ذهن تداعی نمائیم. اندیشه والا همانا قدرتی است که انسان در هر سن و مقطعی بتواند آن را حاکم بر ادراک خویش ساخته و هر آنچه را که می خواهد از آن کسب نماید. * خود هدایتی: برای به خاطر آوردن خاطرات گذشته به ادراک خویش اعتماد دارم. برای اخذ نتیجه و پاسخ مستدل به اندیشه ام متوسل میشوم و به آن اعتماد دارم چرا که قدرت اندیشه والا بسی فزونتر از فشار احساسی خودم است. «آرامش روحی و جسمی بدون استفاده از قرصهای آرام بخش» اوقاتی را که در آرامش روحی و جسمی می گذرانم، بهترین ساعات زندگی خویش می پندارم. «موریس مترلینگ» «مارک تواین» نویسندۀ آمریکایی گفته بود: «هر کسی در مورد هر چیزی صحبت می کند ولی هیچکس دقیقا چیزی در این مورد نمیداند.» * امروز آرامش در چیست؟ در این عصر و دورۀ زندگی، انسانها همیشه مترصد فرصتی هستند تا از امکانات تکنولوژیکی بیشترین و بهترین استفاده را بکنند و از اینرو مدام به دنبال یافته ها و اختراعات و ابداعات هستند. اما مسئله در این است که آیا با وجود این احساس آرامش و تسکین می کنند یا نه؟ آیا تماشای بازیهای فوتبال، والیبال و سایر سرگرمیها مایۀ آرامش انسانها را فراهم نمی آورد؟ این بهترین موضوع برای ایجاد بحث در مورد آرامش روحی است. انسان برای اینکه به آرامش دست یابد نیاز به زمان مناسب دارد. یعنی زمان خود یویچ اصلی آرامش بوده و آرامش هم مکمل زمان به شمار می رود. انسان بایستی در زمان ممکن و لحظه ای که احساس نیاز به آرامش در وجود درک می گردد، اقدام به استراحت نماید. * آرامش بی ارادگی و یا جمودی نیست، بلکه فعالیت و شروع حرکت می باشد: انسان با کسب آرامش خود که ظاهرا به خواب رفته و یا ساکت دراز کشیده و یا سر جایش بدون حرکت و صحبت به فکر فرو رفته، در این اثنا به حقیقت حرکت و تلاش جدیدش را از هسته مرکزی و منبع هدایت انرژی کسب می نماید تا به حرکت درآید. «انسان که همیشه نباید پیروز و موفق باشد عیبی ندارد در برابر چند دفعه پیروزی و کسب موفقیت، تحمل یک بار شکست امری اجتناب ناپذیر است.» انسان متعادل و مسلط به خود همیشه با جریان زندگی جاری میشود و خودش را برخلاف مسیر حرکت رود پرجوش و خروش زندگی به حرکت وا نمیدارد. کسی که بر شرایط خود شکرگزار باشد و پیش از آنچه که سهم وی است انتظار نداشته و آنچه که حق وی است بپذیرد و بیش از آن را طالب نگردد، به حتم همیشه با آرامش روحی توام خواهد بود. اینگونه انسانهایی در اعمالشان نیز حاکمیت داشته و عمل خلافی از آنها سر نمی زند. از اینرو احساس ترس و بیم، ناامیدی، نگرانی و هراس از آنها دوری می جوید. * کائوس و رفع اضطراب و تشویش: تا زمانیکه ما اجازه نداده ایم، چیزی قادر به گسستگی ما از حضور آرامش درونیمان نیست. تنها مشکلی که ما انسانها داریم و نتایج ناخواسته ای را در برابر خود شاهد میشویم، این است که تمام اعمال ما واکنشها و رفتارهای انعکاسی است. «من» واقعی همیشه در میان آهنگ یکنواخت و ابدی قرار دارد. اگر بتوانیم به واکنشهای بحران زا و احساسات درونی پشت کنیم و از شرایط و ضوابط به ظاهر دشوار دنیای بیرونی و مادی نترسیم، همیشه در میان این آهنگ به زندگیمان تداوم خواهیم بخشید. * آرامش با تعادل ذهنی شروع میشود: «اگر قرار باشد که فرشته نعمت و زیبایی پیام آور هدایای گرانقدر باشد و ما انسانها و علی الخصوص خودم با اشتیاق و ذوق چیزی را از وی خواستار باشم، آنچه که بیشتر به آن اهمیت داده و از فرشته طالب خواهم شد، «تعادل ذهنی» است. آری تعادل ذهنی می تواند مقدمه ای بر آرامش باشد. * آرامش مسئله ای درونی است: «شخص عاقل به قلبش معطوف میشود و به آنچه که در دلش می گذرد و جریان دارد نظر می کند تا آرامش ابدی را کسب نماید. آرامش موضوعی درونی است و خوشبختی یا آرامش کسب می گردد.» «امرسون» نیز در تائید کلام او می افزاید: «به غیر از شما و رفتارهایتان که موفقیت و شادکامی را در بر دارند، کسی یا چیزی قادر نیست که به شما آرامش ببخشاید. بنابراین سکون و آرامش و اطمینان بزرگترین و سرمنشاء نیروی شماست. اطمینان از آن خداست و هر کسی به خدا رو کند اطمینان و آرامش می یابد» با انجام امور درست و شایسته زندگیم را به سهولت ادامه میدهم و کاری مرا به ندامت و پشیمانی نمی گرایاند. از تمام تحریکات و تلقینات واهی به دور هستم و خویشتن را محذور ساخته ام. با زندگی معنادار و پر مفهوم عجین شده ام. هیچ چیزی موجبات عصبانیت مرا فراهم نساخته و کسی حق ندارد و نمی تواند مرا به خشم وادارد. هیچوقت خویشتن را مقصر نمی پندارم و از آینده ای که نمی دانم چگونه و چسان است بیمناک نیستم. تمام حرکات، آرزوها، ترس و بیم و هراسها، ناراحتی و کسالتها، اندیشه و اضطرابهایم را به نیروی بزرگ درونی که مطلقا حاکم و مقتدر است واگذاشته و میدانم تمام موانع با او از بین خواهد رفت. اکنون به طور کلی راحت و آسوده خاطر هستم. «اضطراب و بیم را رها کن و به زندگی بیندیش» تا عاقبت تلاش کنید و به هیچوجه شک و تردید به خود راه ندهید، بدانید که هیچ کاری یا چیزی کاملا سخت و دشوار و لاینحل نبوده و تنها تجسس و بررسی و دقت در حل مشکلات کافی است. «رابرت هر. ریچ» غالباً ما انسانها همیشه نگرانی و تشویشمان از داشتن امتیازاتمان است و ترس و هراس ما از این است که مبادا آنها را از دست بدهیم و یا در معرض خطر قرار گیریم. امتیازات گاهی قالب معنوی به خود می گیرند و زمانی، در چهارچوب مادیات مسجل می گردند، ولی در هر حال هر کدام از اینها برایمان بسی ارزشمند و دارای ارجحیت های کاملی است. آبرو، حیثیت، شرف، وجدان، موقعیت اجتماعی، ثروت، شخصیت، مقام و منصب و ... همه اینها برای ما امتیازاتی هستند که مایل نیستیم به هیچ عنوان از دست بدهیم. * اضطراب چیست؟ به راستی اضطراب چیست؟ اضطراب، ترس و هراس بسیار ظریف و محسوسی است که در عقل جریان یافته و حضورش را به اثبات می رساند. اگر به مدت طولانی و متداوم و اضطراب را بر خود حاکم گردانیم، سرانجام به بیماری روانی (تشویش خاطر) روی خواهیم آورد. دکتر «ادینگتون» ابراز میدارد: «انسان در پهنه زندگی چون مسافری است که در هواپیما به سفر می پردازد. اگر این مسافر به دقت قوانین و سفارشات خلبان را بپذیرید و به مرحله عمل برساند به قدر مسلم نه تنها ضرری متوجه وجودش نخواهد شد، بلکه در بروز خطرات صدمه ای نیز نخواهد دید و لذا از اینرو اضطرابی برایش متصور نمی باشد. * سه طریق مخصوص برای رهایی از اضطراب و امید به زندگی: الف) همیشه خداوند را حاکم و ناظر بر خود و اعمالمان بدانیم. ب) فعالیت و تلاش خود را در جهت افکار و اندیشه های نوین و ابتکاری و ایده آل صرف کنیم. ج) بعد از اینکه از خداوند طلب راه گشایی مناسب را کردیم، حرکات و سکنات و رفتار ما بر اساس منطق و عقل باشد. ایمان بیاورید، اراده داشته باشید، با عقل و منطق تلاش کنید، آن وقت هر کاری را که مایل هستید انجام دهید! * خود هدایتی: دیگر نمی ترسم. امروز زنده هستم و زندگی می کنم. اطمینان دارم که مجهز به امکاناتی خواهم شد که در آینده به هر چیزی که نیاز داشته باشم، آنها را برطرف خواهم کرد. ایمان دارم که خداوند همیشه ناظر اعمال و رفتار من است و در کنارم حضور دارد و با ایمان به خدا و کمک و استعانت پروردگار آینده برایم بسیار روشن و آیندگان برایم بسیار ارزشمند خواهند بود. «مگذارید ترس بر شما غالب گردد، بلکه شما بر آن فائق آئید.» دشمن خطرناک جسارت، ترس است، نه آنکه احساس ترس. انسانی که ترس را در وجود خود ناکام گذاشته و از بین ببرد، قهرمان قهرمانان است. «جورج مک دونالد» ترس بزرگترین و نخستین دشمن اصلی انسان به شمار می رود. «هیچ چیزی به اندازه ترس، ترسناک نیست.» با اینکه ترس پدیده ای است که همگان را فرا می گیرد ولی شجاعت نیز حالت دیگری از روحیه است که میتواند انسان را از پرتگاه نیستی به پهندشت زیبای بهاری سوق دهد. «چرچیل» هم ترس را می شناخت و هم شجاعت را میدانست، اما جسارت و شجاعت را برگزید و تاثیرات رفتار و گزینش او تاکنون نیز احساس می گردد. زمانیکه مرگ و تباهی و فلاکت تمام لندن را تهدید می کرد او به پا خواست و استقامت از خود نشان داد. به خاطر باورها و سخنان شجاعانه او مردم انگلستان نیز جسارت یافتند و به همراه وی استقامت کردند. اگر لحظه ای تردید و شک به خود را میداد و شجاعت خویش را از خود دور می ساخت به حتم و یقین لندن اکنون لندنی نبود که بعد از گذشت سالها پار بر جا بماند. او در سایه شجاعت و حب وطن از پس تردید و شک و بدگمانی برآمد و به تمام رذایل اخلاقی چیره گشت. * ترس از چه چیزی نشات می گیرد؟ «خداوند به ما نیرو و عشق و سلامتی و حاکمیت عقل را داد و ترس را از ما زدود.» ترس تنها پدیدۀ مذموم و ناپسندی است که از جانب پروردگار و انسان مورد تقبیح قرار گرفته و دلیل آن را بی ایمانی، کم ارادگی، بی قابلیتی دانسته اند. انسان می تواند با درک خداوند و ایمان به او، محبت و عشق درونی و نیروی عقل سلیم بر تمامی ترسها فائق آید و موفقیت خویش را به ثبوت برساند. لحظه ای بیندیشید که از فردی می پرسید: «آیا از چیزی می ترسی؟» بطور حتم جواب خواهد داد که: «نخ خیر، از هیچ چیزی نمی ترسم!» شاید این جواب برایتان نامعقول و اغراق آمیز باشد ولی باید پذیرفت که همه امان مایل نیستیم که ترس را بپذیریم و آن را قبول کنیم. اما اگر خود شما معترف به ترس از موردی باشید، همان شخص جواب خواهد داد که: «آه، چرا ... گاهگاهی از اتوبان و سرعت ماشینها می ترسم ... البته گاهگاهی از رانندگی در جاده های خلوت نیز می هراسم ... امروزه وضعیت به گونه ای شده که آدمی شبها نمی تواند تا دیروقت بیرون باشد و این هم مایۀ ترس می شود.» اما در حقیقت چند دلیل خاص در احساس ترس دخیل هستند که می توان آنها را چنین جمع بندی کرد: الف) ترس حاصل از عدم اطمینان به قدرت جسمانی و روانی ب) ترس حاصل از عدم قابلیت رفتاری و کرداری و گفتاری ج) ترس حاصل از بی ایمانی و اوهام و خیال د) ترس حاصل از عدم اعتقاد به بی انتهایی و زندگی ابدی هـ) ترس حاصل از علاقه و رغبت به چیزی و ترس از امکان فروپاشی و یا امکان سلب شدن آن. «اجازه ندهید که قلبتان به ترس و وحشت بیفتد. لحظه ای احساس ترس به خود راه ندهید؛ چونکه خداوند قدرت هدایت و رهبری دنیا را به دست توانای شما بخشیده است و خداوند شجاعت و هدایت گری شما را در جهان مایۀ ذوق و شوق خود می داند.» برای غلبه بر ترس و جبن از ترفندهای زیر یاری بجوئید: 1- با عشق و محبت و دوستی می توانید بر ترس فائق آئید. 2- با تعقل و تفکر مقتدر می شوید. 3- با حاکمیت عقل و اندیشه، خلاقیت را به اثبات میرسانید. 4- ایمان به مبدا خلقت و احساس رضایت و خشنودی از رجعت به پیش خداوند ترس از مرگ و جنگ و ستیز که نهایتا مرگ را به همراه دارد از شما دور خواهد شد. 5- احساس روح خداوندی در همه جا و درک حاکمیت خداوند و آزاد و آزادمنشی در قلمرو خداوندی ترس را از ما دور می سازد. 6- پویایی و ایمان به قابلیت، شجاعت و حالت دینامیکی به انسان می بخشاید و ناخواه ترس از وجود ما برحذر می گردد. * خود هدایتی: هر آنچه را که نیاز دارم در خود احساس می کنم، پس ترس لزومی ندارد! «عادات را خودمان بر می گزینیم.» با حاکمیت اندیشه و فکر، انسان از بردگی و اسارت خلاص می گردد و به آزادی و آزادگی سوق می یابد. «امرسون» عادت خود نوعی «عمل فعال و فکر پویایی است که بر شخص مستولی می گردد.» هر کسی بذر فکری بکارد، از آن عملی درو می کند، هر کسی بذر عملی بکارد، از آن عادت می گیرد، هر کسی بذر عادتی را بکارد، حرکتی را از آن درو می نماید، و هر کسی حرکتی را بکارد، سرنوشت خویش را درو می کند. * خود هدایتی: آری من آزاد هستم و اراده حاکم بر من! «بیماری بیخوابی یا کم خوابی را میتواند با فکر درمان کنید!» بیماری کم خوابی یا بی خوابی خطری خیالی است. «دکتر جوزفین ای. جکسون» «بیخوابی بیماری شدیدی نیست که از آن به عنوان خطر جدی یاد کرد. گاهی انسانهایی تصور می نمایند که با بیخوابی عقل انسان زایل میگردد و راه به جایی دارد که لقب تیمارستان بر آن نهاده اند.» «انسانهای مبتلا به بیخوابی نه تنها دیوانه نمی شوند و جنون نمی گیرند، بلکه شاید برخلاف انتظار طول عمر زیادی هم دارند. زمانیکه فردی در طول استراحت سعی دارد که خواب به چشمانش بیاید، در حقیقت به سلولهای مغزی فشار وارد می آورد و چون ادراکات او اجازه چنین ترک عادتی را به او نمی دهد به ناچار فرد در بسترش به هر سویی می شتابد و می خزد. باید در استراحت این نکته حائز اهمیت گردد که منظور از استراحت ساکن نگهداشتن بدن و حاکم بودن بر احساسات است خستگی که ما حصل تداوم روند کاری روزانه از بدن زدوده شود. متاسفانه تصور می گردد که تنها خواب می تواند استراحت کامل و کافی را به بدن و جسم آدمی برگرداند، در حالیکه این چنین نبوده و آدمی با دراز کشیدن و تمرکز اعصاب می تواند با انقباض و انبساط اعضاء و جوارح جسم خود خستگی را از تن بزداید. «عادت اندک ترین انرژی را برای خود تخصیص میدهد و در حقیقت ادارک آن را بدون صرف انرژی و یا احساس خستگی به طور اتوماتیک تداعی می بخشد. چنانکه می دانیم دیافراگم و قفسه سینه و عضلات قلب از نوعی حرکات عادتی بهره می گیرند که تا آخر عمر همچنان بالا و پایین حرکت می نمایند. هر چیزی که به ادراک انسان داده شود، بدون مرزبندی و یا آنالیزه کردن در هماندم ثبت و ضبط میگردد و اگر فردی دچار بیخوابی است، در حقیقت تاثیر فعالیت مدت دار او بوده که عادت بیخوابی در ادراک شخص جای گرفته و علیرغم اراده مخالف و متضاد که انسان مایل به خوابیدن است، در وقت مورد دلخواه خواب به چشمانشان هر آنچه را که بگوئیم به یاد نمی آورند و اگر صبحگاهان بپرسیم چیزی به خاطرشان نمی رسد. اینان از گروه انسانهایی هستند که عادت به دیر وقت خوابیدن داشته و چون فکر خویش را متمرکز خوابیدن اجباری کرده اند، هر آنچه که شنیده اند به خاطر نمی آورند. بنابراین بیخوابی نوعی عادت است و باید ابتدا عادت را از ادراک دور ساخت و سپس راه چاره بیخوابی را جست.» * چگونه باید به خواب رفت؟ انسان باید خودش را از خواب اجباری بر حذر دارد. اگر شخصی به زور بخوابد و خویشتن به خوب بزند نه تنها آرامش روحی و جسمی برایش حاصل نخواهد شد، بلکه کسالت و ناراحتی نیز عارض خواهد گردید. «انسان مغز خویش را از اندیشیدن باز دارد و انقباض و انبساط به اندام خود بدهد بهتر از خوابیدن است.» «شما خواب را جستجو نکنید و به دنبالش نروید که آن را بیابید، بلکه بگذارید خواب شما را دریابد و چشمانتان را به دنیای آرامش و رویا بر بندد.» اگر ما بدانیم که تنها شیوه استراحت کردن خوابیدن نمی باشد، آن زمان کسالت و خمودی نیز در خود احساس نکرده و با انقباض و انبساط دادن عضلات می توانیم تمدد اعصاب یافته و خود را سر حال و شاداب سازیم. * چند شرط برای اشخاصی که می خواهند لذت خواب را حس کنند: |